سلام

برگشتم

با کوله باری خستگی...

می خواستم این وبلاگ رو ببندم

ولی خوب...

نه! دلم نمیاد!

هنوز هستم...

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦

تو بودی

یکی بود

یکی نبود

اون که بود تو بودی

اون که بی تو نبود من...

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦

unlucky

Always I hoped to be a Magnolia
But now that it became true
the Cactus is more fashionable
(life story of a cactus)

 

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦

La belle indifference

در بخش بهداشت با دختری آشنا شدم که اینترن سمنان بود و برای ۳ ماه تابستون مشهد مهمان شده بود.اسمش ف. بود.اتفاقآ اون هم مرکز چناران ۲ افتاد.دختر خوب و شادیه.

گروه رو گرم میکنه.از این آدمای شنگول و منگول و خواستنیه (!)

یه روز وقتی تو قائم کلاس داشتیم بهش گفتم من از صبح انگشتم که ۲ ماه پیش لای در ماشین مونده پارستزی میشه!

یهو گفت: وای! منم دست چپم چند روزه پارستزی داره! باید برم MRI بدم!

گفتم:خوبی؟!دیوونه شدی؟!

گفت:چند ماه پیش نوریت اپتیک گرفتم! MRI چیزی نداشته و استادم گفته نوریت ویروسیه.

اما حالا...

به استادش تو سمنان زنگ زد.اونم گفت دوباره MRI بگیر.

رفتیم چناران.خیلی شاد و سر حال بود! ولی هی میگفت: تو رو خدا برام دعا کنین.

ما همه از بی خیالی اون تعجب کرده بودیم.

بهش گفتم: ازت خوشم میاد! خیلی ریلاکسی!

عصر رفت مشهد تا MRI بده.پس فرداش رفت دکتر.قرار بود صبح بیاد.

دیدم دیر کرده! نگران شدم...یه ساعت بعد زنگ زد گفت:

دیروز MRI رو نشون کریم شیره(!) دادم.۲ تا پلاک توش دید.چند تا آزمایش نوشت.

اعصابم خیلی داغونه.امروز نمی تونم بیام!

صداش خیلی گرفته بود.بغض گلوشو گرفته بود.

به بچه ها گفتم: جدی جدی داره MS از آب در میاد! طفلکی!

بچه ها گفتن:دیدی چه بی خیال بود؟! همش می خندید! اصلآ انگار نه انگار که...

گفتم: آره! میگن La belle indifference از علائم MS میتونه باشه!

یه دختری و میشناختم که با وجودی که ۲ نفر زیر بغلشو میگرفتن تا راه بره مانتوی قرمز می پوشید و make up خفن میکرد!

طفلی ف. !

دیروز ف. اومد.شاد و شنگول مثل روزای پیش!

گفت دائی جونم گفته حتی اگه تشخیص بیماری هم برات گذاشتن دپرس نشو! درستو ول نکن!

خوشم اومد!

من فکر میکنم اگه ما وقتی که بیماران صعب العلاج رو می بینیم یه لحظه واقعآ از ته دل خودمونو جای اونا بذاریم وقتی که بهمون بگن تو فلان بیماری رو داری قاط نمیزنیم!

مشکل ما اینه که فکر میکنیم همیشه در نقش پزشک خواهیم بود و هیچوقت بیماری سخت سراغ ما یا خانواده مون نمیاد!

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

ابلاغيه

بسمه تعالی

اکنون که در حال گذراندن مراحل تذهیب نفس و تکامل در دهات چناران جهت پاس کردن واحد شیرین بهداشت می باشم شخصآ اعلام میدارم که هیچ علاقه ای به زندگی در خاک و خل و سر وکله زدن با یک مشت گاگول(!) از جمله پرسنل محترم مرکز بهداشت و دوستان عزیز هم اتاقی اینترن ندارم!

فلذا تصمیم خویش جهت رفتن به دهات جهت طرح پزشک خانواده را پس گرفته و به دنبال راه حل بهتری هستم.تا اطلاع ثانوی هیچ تصمیمی ندارم!

پ ن: من لوس تر از این هستم که شرایط سختی مثل کار تو روستا رو بتونم تحمل کنم!

  

نویسنده : گل یخ ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦

فانوس

امروز دارم فکر میکنم که چقدر دلم برای بخش روان تنگ شده!

واقعآ همه چیزش خوب بود.

کشیکا آموزشی بود.

استاد محترم و مهربون که ۵-۶ بار اونم به مدت ۰.۵-۱ ساعت بیشتر ندیدیمش

و رزیدنتا که همه شون خوب بودن!

تو هیچ بخشی این همه رزیدنت خوب ندیده بودم.

از همه شون ممنونم.

و از اساتید محترمی که با وجب کردن شرح حال مون می خواستن ما رو ...

بماند

حیف شد!

الان دارم بکوب روی این تز لعنتی کار میکنم که امیدوارم تز اول و آخر زندگیم باشه!

سر چنین موضوع مسخره ای...

برای بوجود نیومدن Bias زیادی وسواس به خرج دادم و طولانی شد.

من بی عرضه نیستم!

اگر هم باشم تموم کارامو می ذلرم و این لعنتی رو تمومش می کنم

و بعد باز یه مدتی می رم تو غار تنهائی!

برای طرح برنامه ریزی خاصی دارم:

یه جایی تو حومه شهر

زندگی تنها

بدون مزاحم

آرامش

نقاشی

موسیقی

شایدم درس!

تا بعدش ببینیم چی میشه!

شایدم همیشه اونجا موندم.

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦

Bad Day

امروز اصلآ قرار نبود بنویسم.

ولی مسئله ای پیش اومد که داره گلومو فشار میده!

باید یه چیزی بگم تا شاید از خفگی نجات پیدا کنم.

دیروز مرخصی بودم.

امروز رفتم مریضا رو ببینم.

یکی از مریضا گیر داده بود که مرخصم کنین.

استاژرا گفتن دیروزم به دکتر ط. گیر داده. اونم حسابی دعواش کرده!

گفتم دستش درد نکنه!

بعدآ معلوم شد که دکتر دیروز با خیلیای دیگه از جمله استاژرها هم دعوا کردن!

گفتم پس خوب شد من دیروز مرخصی بودم!

ساعت ۱۱ رفتم درمونگاه. ۲ تا مریض بودن و از دکتر و رزیدنتا و ... هم خبری نبود.

گفتن کمیسیونه و خوب دیگه نمیاد.

راهمو کشیدمورفتم که...

تو راه دکتر ط. رو دیدم که با حالتی آژیته از کمیسیون درومد و رفت مریضای درمونگاه رو راه بندازه.

سلام کردم.

گفت سریع برو بخش مردان ۱ مریضا رو ردیف کن تا من بیام ببینمشون چون باید برم کلاس استاژرا و از اونجا هم به فلان جا!

ما هم رفتیم.

چند دقیقه بعد دکتر پیداشون شد...

نه دیگه... تا حالا اینجوری ندیده بودمشون!

کاش امروز اصلآ از جلوش سبز نشده بودم!

* چرا تزتو تموم نمی کنی؟

می خوای بدمش به یکی دیگه؟

تو خجالت نمی کشی؟!

یعنی تو عرضه.............

شاخ درآورده بودم!

تا حالا اینجوری ندیده بودمش. حتی در شرایطی سخت تر!

خشکم زده بود.

زبونم بند اومده بود.

انتظار سرزنش رو داشتم. ولی نه اینجوری!

از یه طرف خندم گرفته بود. از یه طرفم اشکم دراومده بود !

حالا هم که دیگه حناق گرفتم تا ایشالا از این زندگی نکبت خلاص بشم!

می دونم که دکتر هم آدمه و می تونه گاهی بد اخلاق بشه

می دونم که خیلی بی خیالی کردم و مستحق توبیخم

می دونم که بی عرضه ام...

همه اش تقصیر خودمه

فردا که امتحانو دادم می رم یه خاکی به سر تزم می ریزم و بی صاحب رو جمع و جورش میکنم

هرچی سرم میاد حقمه!

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦

"وقتی همه خواب بودند"

این فیلم رو چند روز پیش از TV دیدم.

من زیاد فیلم نمی بینم.

چون مطلب و معنی جالبی ندارن.

ولی لین یکی خیلی خوب بود!

اونقدر با معنی و پر احساس که حتی بازی بیمزه "گلاب آدینه" رو هم می تونستم تحمل کنم!

اما بازی "فروتن" این بار خوب بود.

مضمونش این بود :

در یبابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور !

 چند قطره ای اشک ریختم...

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

داستان

قبل از انقلاب دنبال مد بود.

یه روز هیپی میشد یه روز رپی!

ثبات رفتاری نداشت.

بعد از انقلاب وقتی جنگ شروع شد رفت جبهه.

می خواست قهرمان باشه!

از هر روشی برای جلب نظر دیگران استفاده می کرد.

وقتی یه کم stable تر شد نشست درس خوند تا کنکور قبول بشه.

چون هوش و استعداد خوبی داشت یه ضرب پزشکی قبول شد.

پزشکی رو به اتمام رسوند و برای تخصص روانپزشکی رو انتخاب کرد!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اینها گوشه هایی از کتاب اتوبیوگرافی یکی از استادامونه!

جالبه که آخر داستان می فهمید که این یک اتوبیوگرافیه!

اسم کتاب رو یادم نیست.

این استاد عزیز دیگه درس نمیده.چند سال پیش استعفا داد.

جاش اینجا خیلی خالیه.چون واقعآ آدم پری بود!

  

نویسنده : گل یخ ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

نکات برتر

* امروز داشتم پرونده ها رو کامل می کردم که ناگهان آقای طیرانی سررسید و اجازه گرفت تا حرفی بزنه .نشست و به قول خودش یک ساعت "مخ منو تو فرغون ریخت!" و من در حال که می نوشتم الکی سر تکون می دادم تا فکر کنه گوش می دم و اونم باورش شده بود طفلک!

** این قضیه شرح حال ۶ صفحه ای و دیلی نوت یک صفحه ای به نظرم خیلی....... آخه باز اگه می گفتم یه شرح حال کامل و جامع بذارین خوب بود. ولی ظاهرآ می خوان شرح حال ها رو "وجب کنن!"

*** تو این شرایط دارم اینجا "حروم میشم!". من باید تو دانشگاه هاروارد یا آکسفورد تحصیل می کردم( افکار گرندیوس !)

  

نویسنده : گل یخ ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦

Crazy Love

تا حالا شده یه دیوونه عاشقتون بشه؟!

تا حالا شده یه دیوونه که عاشقتون شده از تیمارستان فرار کنه؟(به قول دکتر ط. در بره؟!)

 

دیروز بعد مصاحبه با مریضا استاژرهای عزیزم (!) بهم خبر دادن که یکی روی میز نوشته :

....I love M

من دیروز ندیدم.

با خودم گفتم حتمآ این دیوونه خودمون بوده که قبلآ عاشق روانشناسش شده بوده!

گفتم آخه من که سعی می کنم فاصلمو تا حد امکان حفظ کنم.پس چرا؟

اما امروز دیدم که نه! یکی به نام امام وردی نوشته. یعنی مریض من نبوده!

اصلآ چرا من باید label داشته باشم؟! ها؟!

به دوستم گفتم.

کلی خندید و گفت امام وردی مریض اونا بوده و چند روز پیش از بیمارستان "در رفته !"

 

حالا من ترس ورم داشته! یه دیوونه عاشق زنجیر پاره کرده ...!

ولی خودمونیما ! مگه یکی دیوونه باشه که......

 

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦

کاش اينجا بودم...

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦

Identity Disorder

فکر می کنم در کوران حوادث تو این هفت سال هویتمو گم کردم

و الان به عنوان یک موجود بی هویت دارم دست و پا می زنم تا مثلآ خودمو به کمال موجودیت برسونم !

با یه دست ۲۰ تا هندونه برمی دارم. خوب نتیجه اش معلومه دیگه!

بعدش فکر میکنم عرضه هیچ کاری رو ندارم...

نمی دونم از دنیا چی می خوام.

حتی نمی دونم کی هستم !

مطمئنآ اینجوری حتی اگه به هدفم هم برسم باز سرخورده میشم!

باید یه چیزایی رو برا خودم تعریف کنم

باید از صفر شروع کنم

کاش می شد هویت جدیدی اختیار کنم !

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦

عجله

نمی دونم چرا برای رسیدن به آرزوهام این همه باید عجله داشته باشم؟!

من همین الانم خوشبختم!

بزرگترین خوشبختی آرامشه...

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦

اگر...

اگر کسی را دوست داری

 نه برایش ستاره باش

نه آفتاب

چون هردو زودگذر هستند

پس برایش آسمان باش

تا همیشه بالای سرش باشی

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦

گياهک

گیاه کوچکی از میان موزائیک های سخت حیاط سبز شده بود.

حیاط قدیمی خونه مادر بزرگ.

یک دونه کوچیک

که سالها پیش زیر سیمان مدفون شده بود

سیمان رو حل کرد

رشد کرد

و بارور شد!

این گیاه کوچیک حتی پتانسیل تبدیل شدن به یه درخت تنومند رو داره!

من چیم از این گیاهک کمتره؟!

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦

فردا. گفتم فردا !

امروز اصلآ روحیه خوبی ندارم!

از کمیسیون و ویزیت طولانی و پر سروصدا سردرد گرفتم!

اصولآ امروز بی خودی حالم گرفته شد.

چرا ما نقش سیاهی لشکر رو بازی میکنیم؟

اصلآ حوصله شعر نوشتن ندارم!

شاید فردا...!

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦

short story

".Two friend named "See" and "Saw
.One day see saw sea and saw didn't see sea
.See saw sea and jumped in sea
.Saw didn't see sea but jumped in sea
.See saw saw in sea and saw saw see in sea
!See and saw both were happy in sea

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦

تشکر

وقتی حرف می زنه از چشماش از دستاش از قلبش و از سرش که مدام تکونش میده انرژی متساعد میشه.

از صبح تا شب کار میکنه. اما هر وقت که ببینیش چهره اش بشاشه.

گاهی با نصیحت و گاهی با ملامت آدمو راهنمایی می کنه.

اصولآ آدم فوق العاده ایه!

مثل اونو هیچ جا ندیدم!

هر کلامی که میگه حتی اگه جوک باشه یک مطلب مهم رو دربر داره.

به نظر من یه حقیقت بزرگ و دست نیافتنی خدا در وجودش گذاشته که من همیشه بهش غبطه می خورم!

ای کاش جای اون بودم!

ای کاش می شد مثل اون باشم!

ای کاش به اندازه اون سعه صدر داشتم!

هرچند که خیلی آدم بزرگیه اما هیچ وقت زمان صحبت کردن باهش احساس نکردم که با یک بزرگتر صحبت می کنم.

می دونم که این وبلاگو نمی خونه آخه آدرسشو نداره

اما با این وجود همین جا ازش تشکر می کنم!

چیزی بالاتر از این نمی تونم بگم!

متشکرم !

  

نویسنده : گل یخ ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦

Nothing

یه خبر تاسف انگیز:

روز گذشته نزدیک بود طی یک حادثه مسرت انگیز صاحب این وبلاگ به مجسمه تاکسی درمی تبدیل بشه!

ماجرا از این قرار بود که داشتم روپوشمو اطو می کردم.اونم به یه اطوی عهد دقیانوس که روکش سیمش پاره شده بود و با چسب درستش کرده بودن!

طی کش و واکش رفتن بنده با این اطوی عتیقه چشبی که روش بسته بودن کنده شده بود و من همچنان بیخبر بودم...... که ناگهان برق ۲۲۰ ولت منو گرفت و.......

حتما می پرسید پس چطور هنوز زنده ای؟!

خوب متاسفانه من همیشه در خونه دمپایی پلاستیکی به پا دارم!

واقعآ متاسف و شرمنده ام که شما محکوم به خوندن این وبلاگ اجق وجق هستید(!)

اما یه خبر خوب بدم:

اون اطوی کذائی رو دور ننداختم و برای روز مبادا که شاید از این زندگی نکبت سیر بشم نگه داشتم!

-----------------------------------------------------

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ!

---------------------------------

-----------

  
نویسنده : گل یخ ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦

← صفحه بعد