Bad Day

امروز اصلآ قرار نبود بنویسم.

ولی مسئله ای پیش اومد که داره گلومو فشار میده!

باید یه چیزی بگم تا شاید از خفگی نجات پیدا کنم.

دیروز مرخصی بودم.

امروز رفتم مریضا رو ببینم.

یکی از مریضا گیر داده بود که مرخصم کنین.

استاژرا گفتن دیروزم به دکتر ط. گیر داده. اونم حسابی دعواش کرده!

گفتم دستش درد نکنه!

بعدآ معلوم شد که دکتر دیروز با خیلیای دیگه از جمله استاژرها هم دعوا کردن!

گفتم پس خوب شد من دیروز مرخصی بودم!

ساعت ۱۱ رفتم درمونگاه. ۲ تا مریض بودن و از دکتر و رزیدنتا و ... هم خبری نبود.

گفتن کمیسیونه و خوب دیگه نمیاد.

راهمو کشیدمورفتم که...

تو راه دکتر ط. رو دیدم که با حالتی آژیته از کمیسیون درومد و رفت مریضای درمونگاه رو راه بندازه.

سلام کردم.

گفت سریع برو بخش مردان ۱ مریضا رو ردیف کن تا من بیام ببینمشون چون باید برم کلاس استاژرا و از اونجا هم به فلان جا!

ما هم رفتیم.

چند دقیقه بعد دکتر پیداشون شد...

نه دیگه... تا حالا اینجوری ندیده بودمشون!

کاش امروز اصلآ از جلوش سبز نشده بودم!

* چرا تزتو تموم نمی کنی؟

می خوای بدمش به یکی دیگه؟

تو خجالت نمی کشی؟!

یعنی تو عرضه.............

شاخ درآورده بودم!

تا حالا اینجوری ندیده بودمش. حتی در شرایطی سخت تر!

خشکم زده بود.

زبونم بند اومده بود.

انتظار سرزنش رو داشتم. ولی نه اینجوری!

از یه طرف خندم گرفته بود. از یه طرفم اشکم دراومده بود !

حالا هم که دیگه حناق گرفتم تا ایشالا از این زندگی نکبت خلاص بشم!

می دونم که دکتر هم آدمه و می تونه گاهی بد اخلاق بشه

می دونم که خیلی بی خیالی کردم و مستحق توبیخم

می دونم که بی عرضه ام...

همه اش تقصیر خودمه

فردا که امتحانو دادم می رم یه خاکی به سر تزم می ریزم و بی صاحب رو جمع و جورش میکنم

هرچی سرم میاد حقمه!

/ 0 نظر / 22 بازدید